به نام آنکه می خنداند ومی گریاند

سلام سلام بازم شرمنده به خاطر تاخیرم

بهتره تا دیر نشده برم سر اصل مطلب

 

خلاصه داشتم میگفتم تا اینکه بالاخره بعد چندین شب متوالی حمید خان گل گلاب راجع به دوستی حرف زد اما یه دوستی خیلی معمولی و اینجوری شد که بالاخره سر بحث باز شد ؟؟؟؟؟؟  از خود راضی 

  بعد یه کلی صحبت گفت شمارتو بده تا تلفنی بحرفیم منم گفتم موبایل ندارم گفت باشه من شماره میدم تو بزنگ ( الان حتما فکر میکنین مثل همه دوستی ها با شماره و اینا شروع شده اما نه!!!!! بقیشو بخونین تا بگم) منم اولش گفتم باشه اما هرکاری کردم جرات این کارو نداشتم دلیلشم نمیدونم اما هر دفعه خواستم نتونستم بزنگم حمیدم هرشب که چت میکردیم شاکی بود چرا زنگ نزدی من منتظر بودم و این حرفا منم مجبور بودم یه جوابی بدم تا اینکه به حمید گفتم من نمی تونم زنگ بزنم اونم گفت من کارت دارم باید باهات صحبت کنم منم که می ترسیدم اگه باش حرف بزنم قانع بشم وپیشنهاد دوستی رو کنم منم که خوشم اومده بود ازش از طرفی هم شرایط و اخلاق خودمو میدونستم از همه مهمتر از دلم با خبر بودم میترسیدم از اینکه بخوام وابسته بشم.... با تمام این تفاسیر بالاخره یه شب قرار شد که فردا صبحش ساعت 10 حمید زنگ بزنه

(من الان باید یه چیزی بگم توو پرانتز اونم اینه یه دفعه فکر نکنید ما امل بودیم خدایی نکرده!!! بگین یه تلفن که دیگه این حرفارو نداره اما باور کنین نمی دونم چرا اینجوری بود) خوب هینو گفتم خیالم راحت شد به خدا!!!اوهچشمک

خلاصه فرداش ساعت 10 حمید زنگید و ما برای اولین بار باهم صحبت کردیمتشویق اون شروع کرد به قانع کردن من و منم بهش گفتم قضیه زندگیم اینه ؟؟؟؟؟ خانوادم اقدام کردن واسه کانادا شاید تا سال دیگه درست بشه کارمون و من برم گفتم من اخلاق خودمو میدونم اگر وابسته کسی بشم دیگه نمی تونم دل بکنم اونم گفت ما باهم دوست میمونیم تا موقعی که بخوای بری گفتم خوب اونجوری که بدتر وابسته میشیم اونم گفت عوضش خاطره ی خوبش برای همیشه واسمون میمونه

هی اون گفت هی من گفتم اما اخرش گفتم نه....

اونم گفت باشه هرجور خودت میدونی ناراحتناراحت ناراحت  اما باز شبش هردومون رفتیم نت مثل هرشب

اون موقع طرفای شهریور بود منم باید 5 شهریور پامو عمل میکردم( چون سال پیشش یه تصادف بد داشتمگریه) خلاصه اون چند روزی که من بیمارستان بودم حمید هروز میومد بیمارستان اما ما نمی تونستیم همو ببینیم ( ما هنوز یک بارم همو ندیده بودیم تا اون موقع) بعدشم که مرخص شدم حمید زنگ زد منم که هنوز رو حرف خودم بودم گفت میخواستم توو بیمارستان یه کتاب و یه نوارکاست بهت بدم دیگه خودت تصمیم بگیر میخوای چیکار کنی ( اخی ی ی ی ی ی ی یاد هون روزا بخیر!!!!) هرچی بهش گفتم چه کتابی بود میخواستی بدی نگفت.......سوال

بالاخره بهد اینکه من بهتر شدم قرار شد ما همدیگرو ببینیم اون موقع که دیگه شده بود اوایل مهرمن کلاس زبان سفیر می رفتم( حالا دیگه شده بود 7 مهرو ما از مرداد باهم چت میکردیم بدون اینکه همو ببینیم!!) اون شب 7مهر ماه رمضون بود من ادرس کلاسمو دادم حمیدم قرار شد بیاد ولی از اونجایی که نمی دونم چرااااااااااا واقعا ما نتونستیم همو ببینیم نمیدونم من بد ادرس دادم یا اقا حمید نتونست پیدا کنه (فکنم تقصیر حمید بود    )با اینکه شاید غیرمنطقی باشه یه همچین چیزی توو این دوره زمونه اما هرچی بود اون شبم نشد ما همو ببینیمابلهنگران   

خسته شدین اره؟؟؟؟؟؟؟کلافه باشه چرا میزنین خوب بقیشو هفته ی دیگه میگم خوبه؟؟؟؟؟ قول میدم تند تند تعریف کنم چرا بد نگاه میکنین خوب!!!!! تقصیر من چیه جریانات پیش اومد تا به اینجا رسیدیم م م م م م   


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

 

سلام به همه دوستای خوبم

بابا چرا میزنین خودمم میخاستم اول معذرت خواهی کنم به خاطر تاخیری که داشتم اما راستش واقعا تقصیر من نبود کلی اتفاق افتاد توو این مدت که بعدا میگم! حالا بگذریم همون طور که حمیدم بهتون گفته بود میخوام داستان اشناییمون رو براتون تعریف کنم....

خوب دیگه زوتر بریم سر داستانمون فکنم زیاد حرف زدم!!!! ( نه بابا حالا کو تا زیاد حرف زدنمو ببینین)زبان

 

مرداد 84 بود منم که تازه کنکورمو داده بودم و منتظر جوابا بودم،یه شب طرفای ساعت 10،11 بود که بیکاری  زده بود به سرم گفتم برم چت روم بعد 2سال، وقتی رفتم همه مثل مورو ملخ ریختن سرم یهو شلوغ پلوغ شد بین تموم ایدی هایی که بهم پی ام دادن یکیشون به نظرم بهتر اومد اونم فقط از روی اسم ایدیش(همراز بی ریا) شروع کردیم صحبت طبق معمول و این مسائل که خودتون میدونید منم که با ایدی خودم نرفته بودم با ایدی دوستم رفتم، خلاصه ای اس ال که دادم اسمم اشتباه گفتم، گفتم من نازنین 18 سال از تهران اونم گفت من حمید 25 سال از تهران، البته زیادم برام مهم نبود که ای اس الش چی باشه اون شروع کرد به حرف زدن و منم که دوران سختی داشتم همش استرس جوابای کنکور و اینا همش توو این فکرا بودم دیگه جونم براتون بگه اون شروع کرد حرفای فلسفی زدن منم که میخواستم کم نیارم همچین جواب میدادم که انگار 2تا استاد فلسفه دارن باهم حرف میزنن ( خدایی اینم بگما همون موقع از روم اومدم بیرون دیگه ) اقا اینجوری بگم که ما از هر دری سخنی گفتیم پیش خودم می گفتم اخه اینایی که میگی به تو چه ربطی داره مروارید! تو کی از این حرفا میزدی اخه...... اما راستش یه جورایی خوشم اومده بود چون حرف زدنش متفاوت بود. بهش گفتم من از ایدیت خوشم اومد از خود راضیکه جواب دادم اونم گفت من هر کمکی ازم بر بیاد انجام میدم.

خلاصه اون شب همش به همین حرفا گذشت ما از همه چی حرف زدیم به جز دوستی، یعنی اصلا فکرشم نمی کردم.ابرو

چت کردن ما همین جوری ادامه داشت هرشب من ساعت 11،12 شب که میشد می رفتم نت می دیدم حمیدم هست باهم حرف می زدیم تا 2،3 شب با اینکه حمید میرفت سر کار، خلاصه بعد چند شب 2تا عکس فرستاد برام منم باز کردم دیدم اخه تا قبل اون شب به جای عکسش عکس یه الاغ با نمک بود حالا اینو بی خیال من از عکسش خوشم اومد یعنی به دلم نشست اونم بهم گفت حالا تو عکس بده منم که خداوکیلی اصلا عکس نداشتم گفتم من عکس ندارم تنها عکسی که دارم توو کامپیوترعکس شناسناممه تازه اونم چون روی کارت ورود به جلسه کنکورم بود داشتم با خودم گفتم این عکسه که بده بدم شاید باورتون نشه اما من همون عکس رو دادم.چشمکزبان

دیگه چت کردن ما همینطور ادامه داشت و هر شب بیشتراز شب قبل میشد و ما هم  طبق معمول راجع به همه چی اظهار نظر می کردیم به جز دوستی و این حرفا تا اینکه..............................................................چشمک

 

بقیشو توو پست بعدی براتون میگم

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

سلام م م م م م م م ....  قلببغل

یه سلام گرم از طرف خودم و مروارید جون 

یه سلام با بوی خوش پاییز به خدا . به زمین .به آسمون .به همه مخلوقات نازومامانی خدا

سلام به همه شما فرشته های مهربون که توو این چند وقت می اومدین و احوال ما رو می پرسیدین

یه سلام هم به رسم دوستی به همه اونایی که اصلا ما رو یادشون نبود وبه یاد ما نبودن.

بالا خره اومدم...اومدم که آپ کنم و چند تا خبر مهم رو به همه دوستای گل بگم وبا خبر کنم

اول از همه میخوام تا از این بیشتر دیر نشده عید فطرو تبریک بگمو از خدا بخوام عبادت همه شما
رو تو ماه رمضون مورد قبول خودش قرار بده انشا اللهلبخند

خبر اول :
من دارم آدم میشم یعنی به آدم شدن دارم نزدیک تر میشم.راستش من اصلا نماز نمی خوندم.یعنی 
تا الان نخونده بودم اما از این ماه رمضون تصمیم جدی گرفتم که این کارو بکنم و الان 3 روزه نماز
میخونم واز خدا میخوام که کمکم کنه تا ترکش نکنم.(آمین یا رب العالمین)

خبر دوم:

اگر بار گران بودیم رفتیم اگه نا مهربان بودیم رفتیم گریه

یه چیزو میدونید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از خود راضی
نه دیگه نمی دونید اما من میگم که بدونید
راستش این اخرین آپ منه(همراز)................
آره باور کنید که آخرین آپ منه الکی

اما نه آخریش  نیست اما دیگه یکم کمتر از قبلنیشخند

چی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشحال شدین؟؟؟؟؟عینک
عمرا" بزارم که خوشحال بمونین چی فکر کردین ؟حالا میبینین که نمیزارم ...زرشککک

راستش داستان از این قراره که من خودمو باز نشسته کردم و این وب لاگ و سپردم به مروارید جونقلب
از این به بعد این خانومه گلمه که از اون ور دنیا (کانادا) میادو به وب لاگای شما سر میزنه 
و وب لاگ خودمونو اپ میکنه.اما من تنهاش نمی زارم و هر جا که بخواد کمکش میکنم تا تنها نمونه
من هم از شما فرشته های گل میخوام که اونو تنها نذارین و زود زود بهش سر بزنین و با نظرای خوب 
همراهیش کنین.

خبر سوم:

از اونجا که قبلا به بعضی دوستای گل قول داده بودیم که از خودمون وآشنایمون براشون بنیوسیم
میخوایم که این کارو انجام بدیم تا که بد قولی نکرده باشیم.
بنابراین
قراره از پست بعدی مروارید جون توو چند پست مفصل داستان آشنایمونو تا به امروز براتون بنویسه 
ازاونجایی که میدونم احتمالا بعضی از دوستا تمایلی ندارن به خوندن این جریانات اما باید بگم قولیه که دادم

 کاریشم نمیشه کرد.(شرمنده روم به دیوار گلاب به روتون)خجالت
در آخر هم میخوام بگم که حرفای مروارید هم مثل حرفای دل منه و انگار که من نوشتمشون پس نظر بدین 
اونم 10 تا 10 تا......نیشخند

همین جا هم از چند تا از بهترین دوستا که اسم هاشون رو پایین نوشتم تشکر میکنم که همیشه با ما بودن 

ما رو ترک نکردن .......از همه ممنون ممنون و همتونو دوست داریم

پا ورقی: اسم اون دوستایی که ننوشتم مطمعن باشن حتما حتما حتما توو پست بعدی میارم قلب

فاطمه
  http://nasimearamesh.persianblog.ir
بهناز
http://behnaz_85.persianblog.ir
رز
http://ayeneparvar.persianblog.ir
آرامش
http://dearmina.persianblog.ir
aty
http://aty90.persianblog.ir
رویای تنها
http://www.amadehkhori.persianblog.ir
فرزاد
http://www.yas1986.persianblog.ir
سارا
http://khodavandeshghradoostdarad.persianblog.ir
نیستا
http://www.nista0.persianblog.ir
فرزانه
http://22farzaneh.blogfa.com
وحید رسولی
http://www.tands72.persianblog.ir
رویای تنها
http://www.amadehkhori.persianblog.ir
ستایش آرام
http://parsamitis.persianblog.ir
پ.ف
http://roozhayebitoboodan.persianblog.ir
زهره
http://www.adabi-za.persianblog.ir
نگین
http://morvaridepenhan.persianblog.ir
لبخندایرانی
http://iranpk.persianblog
سورنا
http://www.dastanha-hekayat.blogfa.com
تقلی خانم
http://fereshtebikar.persianblog.ir

فاطمه سادات میربور
http://nasimearamesh.persianblog.ir
زهره
http://www.adabi-za.persianblog.ir
گلوریا
http://farditanha.blogfa.com
جوجوطلا
http://www.bargashti.blogfa.com
خانم کوچولو
http://liiliihozak.persianblog.ir
ضا (عشق من شبنم)
http://shabnam-mylove.persianblog.ir
سارا
http://akharinbargezard.persianblog.ir

و شرمنده که اسم همه رو نتونستم بنویسم اما بعدا" جبران میکنم...قلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید


خوب اره که خیابونا ،بارونا و میدونا اسمونا ارث بابامه از خود راضی
واسه همیینه که از بوق سگ تا 
دیینه روز این کله پوکو میگیرم بالا و از دلتنگی میزننم زیره اواز ،و این قدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه تا که شب بشه و بچپم توی چار دیواریه حلبی که عمو بارون
رو طاقش عشق خیالی منو ضرب گرفتهخنثی
شام که نیست خوب زحمت خوردنشم ندارم.ابرو
در عوض چشم منو پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودنقلب
بدش واسه این که قلبم نترکه دل شکستهچشمارو میبندم و کله رو ول میکنم 
رو بالشی که پر از گریه های مادرمهناراحت
گریه که دیگه آر نیستگریه
خواب که دیگه کار نیستچشم
خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله سحر یا مفت بگیو یا مفت بشنوی و 
اخر سر انقدر سر بسرت بزارن تا سر بزاری به خیاتوناآخ
هی...... هی. 
دل بده تا پته دلمو واست رو کنمگاوچران
میدونی؟ 
همیشه این دلم به اون دلم میگه ........دکی
تو این دنیای هیچکی به هیچکی 
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
وگرنه خلاصی.........................خلاصافسوس
اگه این نبود حالیت میکردم که کو ه ها رو چطوری جا به جا میکنن
استکانارو چجوری میسازن؟
(سردو گرمو تلخو شیریینش نوشه جون)
من....من یاد گرفتم که چجوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که عظمت تو جلاله

امشبم گذشت و کسی منو نکشت
بعدش چشامو میبندمو دلو میسپارم به صدای فولوت دلم 
که 5 ساله تمومه عاشقه یه دختره 22 سامه بوره
منم عشقه رویاییمو صوت میزنم که خوابم ببره 
تو ته تهای خواب یه صدای اشنایی چه خوش میخوند
بشنو..........خیال باطل
هی خانومی انقدر برام عشوه نیا.توو کوچه توو سرتا سر این شهر هر جا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه کشته عشوه هاتملبخند

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

پرواز شماره 3126از تهران به مقصد استانبول
وپرواز شماره2567 از استانبول به مقصد تورنتو
برای همیشه در قلب وذهن من هک شد
امروز شنبه ساعت 6:15 صبح
مکان اتوبان تهران_قم فرودگاه بین المللی امام
مسافر این پرواز مروارید بود که 10 دقیقه قبل برای آخرین بار بوسیدمش
و اون با چشمای قرمز و پف کرده از گریه با همراهاش خدا حافظی کرد و توو
ازدحام جمعیت از جلوی چشمام محو شد ورفت که سرنوشت  
اینده مارو جور دیگه رقم بزنه
مروارید وقتی که رفت باراشو تحویل قسمت بار بده متصدی تحویل بار
ازش کلی جریمه گرفت 
آخه مروارید اضافه بار داشت..ناراحت
اما..........ابرو
اضافه بار اون لباس.کتاب.و ... نبود بلکه کوله باری از 
خاطره های تلخ وشیرین...دلهره...نگا ه های منتظر...دعای خیر وارزوهای خوب بود


سفرت بسلامت مسافر کوچولو


عزیزم سعی کن زودی برگردی تا من از دلتنگی وتنهایی در بیام
منم میخوام توو این مدت مداد رنگی هامو بردارم و باهاش یه
رنگین کمون تازه بکشم که وقتی بارون بارید وچشمش که به رنگین کمون  فرشته
من افتاد بفهمه که کوچولوی عاشقش دیگه تنهایی رو توو وجودش حس نمیکنه
بلکه قلبش با یه نوری که جنسش از امیده گرمو روشنهلبخند

 

   

ما دوتا جفته جفتیم 
ما دوتا جوره جوریم 


نزدیکه ما دلامون 
اگر چه دور دوریم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

 

سلام خوبین بچه ها؟
راستش نمیخواستم بیام اپ کنم اما.........ابرو
امروز و این چند روز روزای عجیبی شدن واسه من 
همش اتفاقای عجیب و بد میافته
1_امروز خیلی حالم گرفته بود صبح که از خواب بیدار شدم 
چشام که به اکواریومم افتادتعجب
یهو خشکم زد تعجب
دیدم که 6 تا از ماهی های اکواریومم حیوونکیا مردن
دیوونه شده بودم
اخه خیلی دوسشون داشتم
از وقتی که نی نی کوچولو بودن پیشه خودم بودن
بهشون عادت کرده بودم
مامانم میگفت قضا... بلا بوده
اما یه چیزی فهمیدم 
میدونم اونا هم فهمیدن من غصه دارمافسوس
از چشام از نگام از این که دیگه حال حرف زدن ندارم با اونا
اون بیچاره ها هم فهمیدن که مروارید داره میره واسه همین از نارا حتی دق کردن
2_از اون طرف مروارید یه کاره نقشه کشی داده بود من که واسش بکشم 
اما  نتونستم وخراب کاری کردم و کارش بهم ریخت
3_باز مروارید گفت جمعه بریم کوه خیلی دلم میخواست برم

اما من باید برم بهشت زهرا 
چون نمیرم کوه از دستم حسابی عصبانیه
خلاصه امروز خیلی روز بدی بود
17 مرداد هم که مروارید بره دیگه از من هیچی نمی مونه
 وای که چه روزای بدی..افسوس...

این نیمه شعبان امسال که داره میاد واسه همه کس وهمه جا شادی و جشن و خوشحالی میاره اما اون شب دل من پر از غمه...پره گریه.... پره درد 

امروز حالم بد بود مثل اون روزی که بابام واسه همّیشه از پیشمون رفت 

بابای گلم بابایی مهربونم میدونم الان داری آپ منو میخونی ازت خواهش میکنم واسم دعا کنی که مرواریدو این  3تا ماهیی که دارم همیشه سالمو شاداب واسه من بمونن 

آمین یا رب العالمین


نوشته شده در تاريخ جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

من بی قراریهارو از تو یاد گرفتم

تو سازگاریها رو از من یاد گرفتی

من یاد گرفتم از تو جلب اعتمادو

تو راز داریهارو از من یاد گرفتی

دیوونه ایم اگه همو خوشبخت ندونیم 

عاشق بودیم عاشق هستیم عاشق میمونیم 

دو تایی که نمیکشن دست از عاشقی

سرنوشت منو تو باهم گره خورده

یکی نباشه اون یکی از غصه مرده

وقتی دوتا جون توو یه قالب جا گرفته

وقتی خدا منو تو رو به هم رسونده

دیوونه ایم اگه همو خوشبخت ندونیم

 

عاشق بودیم عاشق هستیم عاشق میمونیم

 

 

 

 

 

منو حمید خوشبختیم

چون خدا بهمون عشق داده نمی خوام هیچ وقت از دستش بدم...

 ۵ساله تمام انگیزم این عشق قشنگه یه وقت هایی به خودم میگم نمی تونمتحمل کنم دوریشو اما بعد میبینم ناشکریه چون عشقش که ازم دور نیست بر عکس از هر چیزی بهم نزدیک تره من توو تمومه لحظه هام به همین امید زندگی میکنم

شایدم این دوری هم  بخشی از زندگی ماست به هر حال خیلی سخته........

هروز که میگذره و به زمان رفتنم نزدیک میشه بیشتر میترسم میدونم نباید ترسید منو حمید مال همیم تا اخر عمر اما تا حالا ازش دور نبودم

یادم میاد اون اولا که تازه اشنا شدیم حمید به خاطر کارش باد میرفت اصفهان من اصلا دوست نداشتم اون موقع هم میترسیدم اما حمید یه روز زنگید گفت باید بره کاریش نمیشه کرد اما بعد ٢دقیقه گفت درست شده با اینکه خیلی وقت نبود که از اشناییمون میگذشت اما انگار دنیارو بهم دادن اما الان دیگه جدی جدی باید دور شیم گرچه.........ناراحت

هنوزم باورم نیست


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

 

رنگین کمون ما کوچولوهارو نگاه میکنه...!!!چشم


بارون بارید و نم نمای آخرشم داره چیک و چیک میریزه رو کاغذه سفید نقاشیم منم دارم یه دریا میکشم که همه اشکهای آسمونو تو خودش جم کنه !!!  

یه نفر گفت : آسمون اگر همیشه بارونی باشه رنگین کمون نمیاد امّا آسمونه این جا همیشه آفتابیه میدونید دل آسمون این قدر گرفته که وقتی آفتابو میبینه بغضش میترکه ناراحت

آفتابِ مهربون هم واسه این که آسمون خجالت نکشه ٬ به ابر چشمک میزنه و میره پشتش قایم میشه تا آبی ترین دل دنیا آروم بگیره و واسه این که دلداریش بده رنگین کمونو صدا میکنه تا .... بغل 
 واسه همینه که بعضی وقتا هم آفتاب هست هم ابر و هم بارون امّا رنگین کمون هم سره جاش نشسته و داره ما کوچولو ها رو نگاه میکنه ....

همراز.... کسی که همیشه  عاشق میمونه

پ.ن1

: اسم داخل پرانتز در کنار عنوان مطالب اسم نویسنده هر مطلب رو بیان میکنه از  این جهت که بدونین هر مطلب رو کی مینویسه.قلب

پ.ن2

من ومروارید تصمیم داریم که شما دوستای خوبه تهرونی رو دعوت کنیم به یه مهمونی  بیاد موندنی و دوستانه توو فرحزادتهران که چند روز قبل رفتن مروارید به کانادا هستش جزعیاتشو تو پست بعدی بهتون میگمماچ

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

 

سلام من مرواریدم که مینویسم واستون 


همیشه توو مدرسه سر انشا نوشتن مشکل داشتم واسه همین مامانم برام مینوشتناراحت
  اخه من فقط بلدم حرف دلمو راحت بنویسم یعنی هرچی توو دلم هست بگم در واقعخجالت 
عاشق این کارم الانم میخوام همین کاروکنمعینک
خیلی حالم بده همش میگم مگه میتونم بزارم برم من همه زندگیم اینجاست
عشقم..............افسوس

همه میگن باید خوشحال باشم اما اونا نمیدوننچشم
همهباورم همه انگیزم واسه زندگی

همه میگن باید برم برم اون دور دورا
من بی حمید نمیتونم نمیدونن همه بهونم اینجاست مگه میشه
.........................................
 همیشه به قشنگ ترین حالتهای دنیا میگه دوست دارمقلب 
خودشم نمیدونه چقدر دوست داشتنیه وقتی دعوامون میشه 
درست توو اوج عصبانیت یه کاری میکنه که خودم به خودم
 بگم چجوری دلت میاد عصبانی شی خیلی
 وقتها درست
توو همون موقعهاست که میفهمم دیوونه وار دوسش دارمقلب 
اخی ی ی حس میکنم سبک شدم 
اخه چند وقتی بود که اینارو باید میگفتم
اما نمیشد تازشم بگما حمید میاد پیش خودم الان از 
الکی من میرم تا برگردم با حمید بریم اون دور دورا
دلم میخاد زوتر اون روز برسه واسمون دعا کنین بغل

 

اغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشیها ارامشمم جدا نکن

واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پرمیکشم
من برای با تو بودن پرعشق و خواهشم

منوتوواغوشت بگیراغوش تومقدسه
بوسید نت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به اتیش میکشه  
 نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

 به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار
 فقط توو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

مهر لبا تو رو تنو روی لب کسی نزن    
 فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من 



نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

هرچی گشتم مدادرنگی ها مو پیدا نکردم فقط یه کاغذ سفید اینجاست. هرچی نگاش میکنم میبینم رد پای مورچه های کوچولویی روش هست که ....!!!!قلب

بعد از این همه روز یه کوچولوی ۲۲ ساله توی یه شب بارونی ۲۲ومین شب از یه سی شب دیگه یه کاغذ پیدا کرده ولی هنوز نتونسته حتی .............خنثی

اخه من خیلی بهش گفتم که این بار تو توو خونه جدیدمون چیزی بنویس اما.....ابرو

می دونم عسلم این روزا خیلی سرش شلوغه آخه داره کم کم روز مزگ منم نزدیک میشه.... گریه

اما خودم با انگشتم خاکای روی کاغذ رو کنار زدم

و فقط تونستم اشکهایی که آسمون امشب روی دفتر خاطرات زمین ریخته رو نقاشی کنم ...

باید مداد رنگی هامو پیدا کنم تا اشک آسمون تو این کاغذ کوچیک خشک نشه !!!

آخه آسمون دلش خیلی بزرگه ... ولی دل من ...دل شکسته

 میخوام تو نقاشیم یه کاری کنم که آسمونش همیشه بارونی باشه ...

آخه میگن .... بارانی باید تا رنگین کمانی شاید ...


 نمیدونم چرا ایندفه حرف دلمو اینجوری زدم شاید ...

ولی هر چی که باشه ارزششو داره ... در ضمن اینم بگما - - - من اینو بجای مروارید نوشتم

ولی ....

خل شدم نه ؟!!! ماچ

            
  کوچولوی ۲۲ ساله ... عاشقانه دوستت دارمیول


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

سلام

ببخشید که دیر به دیر آپ دیت میکنم ...زبان

میدونید مشکل کجاست ؟چشم 

از اونجایی شروع شد که تو بچگی عشق واسم قابل درک بود با عشق بازی میکردم !!!

با عشق و پاکی می بوسیدم و هر کس که منو می بوسید از سر صداقت میدونستم .

وقتی میرفتم تو حیاط خاک بازی دوست داشتم با دستای کوچولوم سنگای بزرگی که فقط یه کم از مشت من بزرگتر بود و من اونا رو یه کوه میدیدم جابجا کنم .

وقتی در عالم کودکی دست تو دست بابام میرفتم و جلو مردم رد می شدم احساس می کردم همیشه واسه خودم پادشاهم !!!

اما حالا بعد29سال کاخ آرزوهام شد یه تل ماسه که الکی اسمشو گذاشتم عشق و دوست داشتن رو تو نگاه های دور خلاصه کردم  

اونوقتی که به بوسیدن کسی فکر میکنم و دنیای غرورم رو سرم خراب میشه ... برام همون لحظه ای هست که یه نگاه از دور اشاره میکنه ....!!!!

حالا دیگه بوسیدنای پاک و عاشقانه - دستای کوچولویی که دنیا رو باهاش جابجا کنه -حتی مدادرنگی های ۶تاییم که باهاش عشق رو به ۱۰۰۰ رنگ میکشیدم همه رفتن تو کمد اسباب بازی ها !!!

کنار اون عروسک هایی که اگر هر لحظه پیدا شون کنم یه داستان 29 ساله رو میتونم تو کتابفروشی خونمون مرور کنم ...اما به قیمت 29سال زندگی !!!

آره دارم دنبال رنگهای ۶ تایی عشقم می گردم تا باهاش رنگین کمون آسمون یه باغ کوچیک و به رنگ مهربونی صفا صمیمیت و یکدلی نقاشی کنم ...

اینا هم همش دلیلش اینه که مرواریدم داره از پیشم میره ...میره کانادا و من هم  همون  کودکی رو ازارم میده...

اخه نمی دونم چی میشه  بازم می بینمش یا ..افسوس................

مروارید 18 مرداد میره  کانادا و شاید با رفتنش نفس من هم با خودش ببره ......

راستی اینم بگم از مروارید وقتی که بره سفر مینویسم.یعنی بعدد 18 مردادد   

  


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید

آری اغاز دوست داشتن است

کرچه پایان راه نا پیداست

لبخندفرشته

من به پایان دگر نیندیشم

 که همین دوست داشتن زیباست

 

....سلاملبخند

....سلام به همه ادمهای خوبیفرشته که میان تو این وب لاگ و اونایی که نمیان
به خوونه من خوش امدینناراحت
بالا خره این تنبل با زی رو کنا ر گزاشتمیول و خونه ای رو که باید قبلا میسا ختم رو سا ختمچشمکخجالت
اخه تنها یی وا سم کا ره مشکلی بودخمیازه
منم چو ن نمی خا ستمقهر تو این دنیای بزرگ تنها بی سر پناه باشم شروع به این کا ر کردمقهر
الان خییلی خو شهالمنیشخند که این جارو دارم

این خونه نو قلی رو اول از همه تقدیم میکنم به عشقم اسمگولی دختری پاک.زیبا. معصوم و دوست داشتنیماچقلببغل
و بعد به شما دوستا ی گل که همتو نو دوست دا رمبغل
را ستش این دنیا اونقدربزرگه که ادم خییلی وقتا احساس تنهایی میکنهنگران
حتی  اونی که دوسش دارم و همیشه تو قلبم هستخیال باطل ولی سخته بعد 5 سال که بهترین خاطرات
و شیرین ترین روز ها رو با هاش داشتم از کنارم میخاد برهدل شکسته
میخا د بره یه جا ی دور اون وره دنیاافسوس
دنیا ی که خیلی بزرگه و دل ما ادما خیلی کو چیک
وا سه همین منم تو تنهاایم مداد رنگیمو بر داشتم و این خو نه کو چیکو با هاش نقاش کردم،زبان
تا هم بتونم توش با شما دوستا م حرف بزنم هم اینکه عشقم بیاد اینجا تا منو از تنها ی در بیا رهچشمک
اول نمی دو نستم خو نم باید چه شکلی باشه ولی فعلا این جا هستم تا این که با کمکه شما دوستا مخنثی
خونم پر مهمون و هم خو شکلتر بشه

ازتون خوا هش میکنم منو توو این راه کمک کنینقلب

منو اسمگولی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ توسط همراز بی ریا ...مروارید
درباره وبلاگ
. من تو را یک روز در آتش نگاهم خواهم سوزاند ! آن روز که جرات گم شدن در نگاهت را بیایم . چه امید تباهی ! چگونه چشمان بی روحم ، نرگسهای درخشان صورت تو را بدزدند ، در حالی که برقشان هستی مرا به آتش می کشند . و من آهسته زمزمه می کنم ... دوستت دارم ، تو مرا نگاه می کنی و من حتی جرات نگاه ندارم ! بلندتر ... دوستت دارم ...
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin