وضعیت آب و هوای حمید

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،نگفتم: عزیزم این کار را نکن!نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده...وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، رویم را برگرداندم!حالا او رفته، و من:تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...نگفتم: عزیزم متاسفم، چون من هم مقصر بودم...نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم، چون تمام آنچه ما میخواهیم عشق و وفا داری و مهلت است...گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای، من آن را سد نخواهم کرد!حالا او رفته، و من:تمام چیزهایی را که نگفتم میشنوم...او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم.نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود...فکر میکردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد...اما حالا تنها کاری که میکنم:گوش دادن به تمام آن چیزهایی است که نگفتم!نگفتم: بارانی ات را در آر، قهوه درست میکنم و با هم حرف میزنیم...نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست...گفتم: خدا نگهدار ، موفق باشی، خدا به همراهت...او رفت و مرا تنها گذاشت، تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

من زنده ام نفس میکشم

نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

 

دلم تنگ است ...

دلم تنگ شده است ، دلی که هیچ گاه گشاد نبوده است .

دلم تنگ شده است، به قدری تنگ که تا اکنون هر چه در آن بود له شد !.

دلم حتی از باکتری های موجود بر سر سوزن تنگ تر شده است . برای روزگاری دلم تنگ است که به یاد نمی آورم از کی شروع شد و تا به کی ادامه داشت . روزگاری که خنده بر لب داشتم و بر تن لباسی آبی .

دلم برای شادی تنگ شده است ، آری شادی ، همان که امروزه درروزگارم یافت نمیشود .

غم چرا حسودی میکنی؟ از تو بعید است تو که همه جا حضور داری شادی باید به تو حسودی کند نه تو به او ، این را هم بگویم که دلم برای تو هم تنگ شده است .تویی که در روزگاری که داشتمت قدرت را ندانستم ، و امروز با آنکه شاد نیستم تو را هم نیز در خویش نمی یابم .

نمی دانم حسی که دارم را با چه نامی مورد خطاب قرار دهم ولی هر چه هست دوستش ندارم .

امروز کارم به جایی کشیده است که انتظار پاییز را می کشم .

پاییزی که هیچگاه آن را دوست نداشته ام . پاییزی که از زمانی که پشت لبم سبز شد جز فحش خار و مادر چیزی تا به امروز نثارش نکرده ام . دلم برای آن روزگارانی که با تو بودم تنگ است، روزهایی که هنوز تورا داشتم. آن روز هایی که خدا،خدای ما بود نه خدای .........!. یادم می آید از آن روزهایی که در هنگام غروب بر پیاده روهای بلوار کشاورزدست در دست تو راه میرفتم دلم برای پاییزی که از آن به قولی به اشد شدت متنفرم ، تنگ است .

بی صبرانه انتظار زمستان را میکشم همان فصلی که دوستش دارم . زمستانی که از لحظه لحظه هایش لذت میبرم .

از سردی هوایش ، باران ، برف و حتی لرزیدنی که باعث و بانیش هر سه ی این ها باشد و گاهی هم از لباس های خیسی که بر تن دارم لذت میبرم ، لباسهایی که براثر شیطنت هایم و لجاجت ابرهای بالای سرم خیس شده اند .

از زمستان گذشته به یاد دارم روزی را که به جای خرید پلیور تی شرتی بنفش با دایره هایی به رنگهای صورتی ،قرمز و سفید که بر روی قلب قرار میگیرند خریدم . علاوه بر این حرف فروشنده را هم به یاد دارم که میگفت : واقعن عجیب غریبیا !! تو این هوا کی تی شرت تنش می کنه که تو تی شرت می خری ؟! در آن هنگام دوست داشتم که میگفتم : « من تنم می کنم » .

دلم برای بی حس شدن انگشتان پاهایم تنگ است ، انگشتانی که بر اثر پوشیدن دمپایی لا انگشتی در چله ی زمستان محکوم به بی حسی شده بودند . بی شک انگشتان من در زمستان پیش روی بی حس نمی شوند ، زیرا که من دیگر دمپایی لا انگشتی ندارم

دلم برای بی حس شدن انگشتان دستانم تنگ است ، انگشتانی که بر اثر گرفتن دست تو در دستم در چله ی زمستان محکوم به بی حسی شده بودند . بی شک انگشتان من در زمستان پیش روی بی حس نمی شوند ، زیرا که من دیگر دست وت در دستم نیست .

دلم برای بهار تنگ نیست با آن که دوستش دارم با آنکه آغازی همچون نوروزدارد . نوروزی که این روز ها دیگر نوروز نیست . از نوروزی که در ابتدایش به زبان عربی دعای یا مقلب القلوب میخوانند بدم می آید یا بهتر است بگویم متنفرم .نوروزی که در لحظات نخستش رهبری سخن پراکنی میکند که حکم معاویه و یزیدی را دارد که در لباس علی پنهان شده اند .رهبری که در دغل بازی به معاویه ودر خون خواری به یزید نمیرسد .

و اماهیچگاه تابستان را دوست نداشته ام ، مگر می توان عاشق سرما بود و تابستان را دوست داشت ؟!

دلم برای دختران بهار تنگ است دخترانی همچون شکوفه ، نسیم ، باران و حتی خورشیدی که هر روز آن را میبینیم .

دخترانی نجیب و پاکدامن که با آمدنشان هفت سین را می آورند . سرور ، سرخوشی و .... .

اما من در همین فصلی که گذشت یکی از دختر خوانده های بهار را که در نجابت و پاکدامنی در بین دختران بهار همتایی نداشت را از دست دادم دختری که به درستی میتوان گفت فرشته ای آسمانی ست که بر زمین فرود آمده است.

فرشته ای که زیبایی و ظرافت را از شکوفه ، لطافت را از نسیم ، عشق را از باران و نور خود را از خورشید تغذیه می نمود تا جایی که خود تبدیل به منبع نور ، عشق ، لطافت ، زیبایی و ظرافت شده است .

تازه میفهمم که وقتی میگوند آخر دنیاست اول دو راهی آشنا شدن چه معنا و مفهومی دارد .من بر سر دوراهی دل قرار گرفتم طوری که مجبور به انتخاب شدم و متاسفانه انتخاب من انتخاب نادرست بود .

او را انتخاب نکردم ودل به او ندادم زیرا بر این باور بودم که من دل در گروی کسی دارم که 5  سال او را پرستیده ام . غافل از اینکه 5 سال کور کورانه او را مورد پرستش قرار داده ام  . کسی را پرستش میکرده ام که هیچ حسی نسبت به من در خود نمیبیند .

چند وقتی ست که گذر زمان را به خوبی حس میکنم و فهمیده ام که وقتی میگویند گذر زمان یعنی چه ؟.

امروز من لباس مشکی به تن دارم و ریش گذاشته ام ، همچون کسانی که عزیزی را از دست داده اند . من عزیزی را از دست دادم که هیچگاه دیگر به دستش نمی آورم .

او فرشته ایست که دلی بی نهایت بزرگ دارد . دلی که مرا بخشید .او کسی ست که با آن که تحقیرش کردم باز هم نخستین نفری بود که تولدم را تبریک گفت .اوکسی ست که هر چه بگویم از نیکی هایش البته به شرطی که توانش را داشته باشم کم گفته ام.کسی که با من خندید، با من گریه کرد ، با من شاد بود و مرا گرامی می داشت .

او کسی ست که در آن روز های نه چندان دور برای من یک پشتیبان بود کسی که دوستش میداشتم  ... .

امروز پایان حمید است پایانی که شاید تا ابد ادامه داشته باشد .

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

خدا خدای مستون

خدای می پرستون

به حق هرچی عشقه

مارو بهم برسون

...

خدا دل ما تنهاست

مثل یه تک درخته

تو تنهایی میدونی

تنها بودن چه سخته

خدا نظر به ما کن

نظر به عاشقا کن

مارو که مست عشقیم

به حال خود رها کن

...

عجب صفایی داریم

حال و هوایی داریم

به یار میگم نخور غم ما هم خدایی داریم

ما هم خدایی داریم

.....

ما دوتا جفته جفتیم

ما دوتا جوره جوریم

نزدیکه ما دلامون اگر چه دوره دوریم

توو عاشقای دنیا

که از همه سریم ما

از صد هزار تا مجنون

که والا بدتریم ما

....

خدا خدای مستون

خدای می پرستون

به حق هرچی عشقه

مارو بهم برسون

 این ترانه زیبای آقای بیژن مرتضوی رومن همیشه واسه عشقم میخوندم ..وقتی که داشت سوار هواپیما میشد که از ایران بره

نزدیکه ما دلامون اگر چه دوره دوریم 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

میچکه نم نم بارون رو تنه خیس خیابون

چقده بی آشیونه طفلی گنجیشک رو عیوون

می خونه جیک جیک و نالون

شعر گندم زار ویرون

نمی تونه پر بگیره

میونه گلهای گلدوون

حالا تنها تووی این غربت سرده

کنج سینش انگاری یه کوه درده

اون روزا اون ور کوها

طفلکی دنیایی داشتش

پشت گندمزار وحشی

چشمه پر آبی داشتش

حالا داغه چشمه پیر

خونه کرده توو رگاش

بوی گندمزارو داره

لحظه لحظه نفساش

یادشه جفت قشنگش

سر میزاشت روی پراش

توی خلوت گل سرخ

بوسه میزد به لباش

حالا تنها تووی این غربت سرده

کنج سینش انگاری یه کوه درده

تویی اون گنجیشک نالون

از گذشته ها گریزون

پرکشیدم ز دیارم

به هوای بوی بارون

حالا تنها تووی اون غربته سردی ای رفیق

پر درده توی اون سینه خستت ای رفیق

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

من که نمی دانم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید

 

!!!

شاید بدانی از کجا شروع شد

شاید بدانی از کجا عاشق شدم

عاشق چشمانت

چشمان براق خیره کننده ات

عاشق دستانت

دستان لطیف امید دهنده ات

 

عاشق صدایت

صدای زیبای آرام کننده ات

شاید تو بدانی

اما فقط شاید

 

!!!

از چه وقت اینگونه

لحظه های بی تو بودنم

مرگ آور است برای قلبم

و زهرآگین برای روحم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید

 

!!!

چرا هیچ کلمه ای توان ندارد

توان از تو گفتن

کلمات را از چه زبانی گرد آورم

که از تو بگویم

 

شاید تو بدانی

اما فقط شاید

 

!!!

که می خواهم برای تو

بهترین بهترین ها را بنویسم

اما هنگام نوشتن

کلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند

حرکت قلم کند تر از کندترین لاک پشت ها می شود

دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند

و می شوند تمام چیزهایی که نبایند بشوند

اما باز هم تلاش می کنم

نشوند آن هایی که دارند می شوند

تا شود که برایت بنویسم

شاید تو بدانی

اما فقط شاید

 

!!!

که از تو نوشتن چقدر دشوار است

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

 همیشه همه فکر می کنند تولد یعنی زاده شدن یا دوباره شروع یک زندگی و زندگی یعنی زنده بودن و این باید خیلی دوست داشتنی باشه و زیبا.

اما تا حالا بهاین فکر کردین چرا همه تولد ها با گریه می باشد ایا واقعا این تولد است یعنی رسیدن به زندگی شاید مردن باشد جدا شدن از چیزها . کسانی که  دوست داریم این گریه نشانه جدا شدن از عشق نیست ، فریاد چراها و نمی توانم ها نیست، به نظرم تولد اتفاق این منظور است و ارامش پس از ان یعنی دوباره عاشق خواهم شد

اصلا زنده بودن یعنی عاشقی ، طپش تند قلب، ترسیدن، امیدواری، یاس و دائم اندیشیدن به او و به ان

و لحظه به لحظه متفاوت اما منظوری قدیمی همچنان هست و به لحظه ها مفهوم می دهد ، جان می دهد ، خلاصه کلام تولد یعنی عاشقی تا مرگ که ان هم با عشق محقق می شود یعنی با عشق به دنیا می ایم و با عشق از دنیا می روم و فقط  این و ان ها جلوه عشق را عوض کردند و دیگرهیچ !

 

امروز شنبه 1 خرداد 89 تولد عشقمه    اره اره حمید من به دنیا میاد و برای همیشه میشه زندگیم درسته امسال با همه سالها فرق داره امسال من و حمید پیش هم نیستیم اما از همین راه دور میخوام بگم حمید عشق قشنگم امیدوارم که سالهای سال عاشق بمونیم و همیشه مال خودم باشیقلبمژه 

 

حمید عزیزم آرزوی من این است ،در پگاهی از اسفند راهی سفر گردیم طبق رسم یک پیوند .آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها . با شکوه ترین روز دنیا روز تولد توست برای من بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم . مهربونم تولدت  مبارکهوراهوراهوراهوراهوراهورا

 

 

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو         

         کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو         

         درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم         

         بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم         

          میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم        

         از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم        

          من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون        

         چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون        

          به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم        

         هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم        

          تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم        

          کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش         

         بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک         

         عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک        

         فقط می خوان بهت بگن :.

.

 

قلبماچقلبتولدت مبارکقلبماچقلب

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده  واسه من

زنده بودنم مرگه بدون تو وعشقت واسه من

 

زیبا تر از همیشه ...لبخند
 لبخند

 لبخند

 لبخند

... دلتنگ است وگریه میکند!گریه

ولی باز هم مهربانی اش را به من هدیه میدهد و اشکهای دست چین شده

اش را برای من برفی میکند ٬چون می داندکه چقدراشکهای بلورینش رادوست دارم!بغل

 با آنکه ابرها دل او را شکسته اند دل شکستهاما ٬او خودش را برایم ابر آذین می کند٬ رنگ زیبایش وجودم را مالامال از آرامش میکند.فرشته

 می دانم که٬ اشکهایش همیشه با آرامش آکنده است وآنها رابا آبشاری از امید به من هدیه می دهد!

 پس من نیز٬وجودم رابه او پیش کش خواهم کرد٬بغلتابداندکه چقدر دوستش دارم ومن هم دل تنگ دیداراو هستم!ابرو

ای کاش

ای کاش

ای کاش این ابرها به کناری روند تا او را ٬ زیباترازآنچه هست ببینم .قلب

آری... زیباتر از همیشه!!!قلب

 میخواهم او را با دلی آکنده ازشادی ببینم .ماچ

میخواهم دروازه دلش را خودم ستاره آزین کنم ولعل زیبایش را در آغوش کشمبغل ٬تا گرمی اش را با تمام وجود حس کنم...!

 

آهای فریاد فریاد 

 

عزیزم داره میاد لبخند

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

سلام به همه دوستان خوب و غم خوارم

عیدتون مبارک ...امیدوارم که مثل من نباشین و حال و احوال تون مثل من نباشه....

دیگه شرمنده که نمیام توو وبلاگ های قشنگتون  مثل قدیما حرف بزنیم و نظر بدم

از اونجایی که   نمیخوام بهتون دروغ بگم

می خوام همه دوستای گلم از حالم با خبر باشن و بدونن که چی میگذره  به من

شاید درست بگین که اینجا جای این حرفا نیست اما دلم گرفته

باید خدمت خواهر وبرادرای خوبم بگم که چند هفته ای هست که

 با مروارید زدیم به تیپ هم مثل سگ وگربه  افتادیم به جون هم  و همش دعوا داریم

نمی خوام زیاد وارد جزعیات بشم اما همینو بگم که زیاد وضعیت جالبو امیدوار کننده نیست

از قبل عید تا همین الان وضعیت بهتر نشده که هیچ بد تر هم شده ...

به قول قدیمیا سالی که نکوست از بهارش پیداست

وقتی مروارید ایران بود من و اون سالی به دوازده ماه باهم حرفمون نمیشد

اما الان خوراک روزو شبمون شده

بهر حال اومدم که بهتون بگم ابن اواخر اوضاع خیلی خرابه ..................

همین.............خدا کمکمون کنه

شنیدن این آهنگ منو دیوونه میکنه ................ای خداااااااااااااااااااااااا .آخه به کی بگم دردموووو.............

 

از تو گذشتن سختههههههه  با تو نبودن درده ه ه ه ه  واسه من

زنده بودنم مرگههههههه بدون تو وعشقت واسه من

وجود من مال توووووووو قلب تو هم مال من  عزییییییییییزمم م م م م م م م م م

رفتن تو مرگ منه  دستای تو توو دستمه   نگو که باید جدا شیم   نبود تو نبودمه

بدون تو کم میارم تاپای جون دوستت دارم

اگه تو از من جداشی ی ی ی ی ی امید موندن ندارم

واسه با تو بودن   زندگیمو باختم         یه کلبه ای از عشق واسه تو ساختم  من

عاشق تو بودم عاشق تو هستم  درای دلم رو روی همه بستم من

زندگم تا الان همش بوده عذاب وبس

یادگرفتم که برم جلوووووو عصا به دست

حس میکردم که به انتها رسیده طاقت

خودمو رها کردمو زدم به سیم آخر

فکر میکردم تموم شده دیگه دوره پاکی

وقتی دیدمت فهمیدم توو این کره خاکی

میشه هنوزم دوست داشت وعشق نمرده

فهمیدم  اینوکه زندگیم چشم نخورده

من اشتباهتو میخوام چونکه توو دله بقیه مرد

 این دل سادم شکستو بخیه خورد

باید که نوراین دلم حالابتابه روو تو

عوض نمیکنم با غریبه یه تار مووتو

آدما دلمو شکستنو اینو یادم دادن

که دیگه خودمو غایم بکنم از عالم و آدم

میخوام بیایی جون پناه دل خستم باشی

پس بی تو میدونم زندگیم از هم پاشیدس

رفتن تو مرگ .................

منو تو با همه فرق داریم اینو خودتم میدونی

اگه که تو بری میمیرم تو بگو که با من میمونی

دارم از چشمات میخونم که حالا منتظر یه مرده

مردی که همه احساساتش منحصر به فرده

همه دردای من تووی بغض صدامه آره

داستان زندگی  همچنان ادامه داره ولی بسه تک  وتنهایی ادامه دادن

میخوام منم بگم توو آسمون یه ستاره دارم

غرورو میزارم کنار پس بزار تا بگی

که مثل تو پیدا میشه از هراز تا یکی

دل من بد جوری بی تابه بخاطره با تو بودن

تورو میخوام با تمامه وجود و تار وپودم

میدونی کلی منتظز بودم تا شبی که بهم بگی

از اینجا به بعد واسم تویی شریک زندگی

پس حالا میاد پایین اشکای همراز

 بی تو دیگه واسه من پایان آرزوهاست

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

تولدت مبارک عزیزترینم

تولد یعنی هدیه گرفتن تمام دنیا..هدیه ای که گرفتی مبارکت باشه گلم

ترانه عشق را سر دادم تا به گوش تو برسد!

حقیقیت عشق را باور کردم که دلتنگ دوری تو نشوم !

اما امروز دلتنگ تر از همیشه فراق تو را بیشتر احساس کردم...

هر چه از عشق سخن گفتی به یاد آوردم و هر چه از مهر برایم خواندی به زبان آوردم ! اما....

اما آنگاه که به نام تو رسیدم زبانم قاصر گشت از اینکه نامت را برایم زمزمه کند ...

پیام عشق را از لاله ها شنیدم ولی کامل نبود .          

دیدار آشنا را به جان دل خریدم ،اما کسی که آشنا تر از تو باشد نبود .

نمیدانم این همه حرف را، به که باید بگویم ...نمی دانم با دنیایی از غربت چه کنم ؟!نمیدانم...

ای کاش، شب طولانی انتظار به پایان میرسید و از افق صبحی روشن می دمید تا باز هم مهربانی را، در چشمان سرشار از محبتت، بخوانم... ای کاش !

 

                                 تقدیم به مرواریدم با دنیایی سرشار از محبت!قلب

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

.. دلتنگ است وگریه میکند!  ناراحت 

 ولی باز هم مهربانی اش را به من هدیه میدهد و اشکهای دست چین شده اش را برای من برفی میکند ٬چون می داندکه چقدراشکهای بلورینش رادوست دارم!

 با آنکه ابرها دل او را شکسته اند اما ٬او خودش را برایم ابر آذین می کند٬ رنگ زیبایش وجودم را مالامال از آرامش میکند.

 می دانم که٬ اشکهایش همیشه با آرامش آکنده است وآنها رابا آبشاری از امید به من هدیه می دهدخجالت !

 پس من نیز٬وجودم رابه او پیش کش خواهم کرد٬تابداندکه چقدر دوستش دارم ومن هم دل تنگ دیداراو هستمنگران !

 ای کاش این ابرها به کناری روند تا او را ٬ زیباترازآنچه هست ببینم .

آری... زیباتر از همیشه!!!

 میخواهم او را با دلی آکنده ازشادی ببینم .میخواهم دروازه دلش را خودم ستاره آزین کنم ؛ولعل زیبایش را در آغوش کشم ٬تا گرمی اش را با تمام وجود حس کنم...!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

 

سلام نگران

خوبین خوشین؟لبخند

من که نمی دونم جدی جدی چی باید بگم واقعا روم نمیشه که نگا توو چشاتون بکنم

راجع به این غیبت چند ماهه هم واقعان نمیدونم چی بگمخجالت 

فقط میتونم از همه معزرت بخوام .این چند ماه خیلی اتفاقا افتاد که میدونم شنیدنش فقط سرتونو  درد میاره.من بارها میخولستم آپ  کنم اما میدونین که این کار به عهده مروارید بود اونم بنا به شرایطی این کارو نکرد وبهر حال انجام نشد اما من اومدم از همه عذر خواهی کنم و دوباره شروع کنم به آپ وب لاگ .اما اخرین متن مروارید در مورد اشنایی رو واستون میذارم که بخونین و تا حدودی با این جریانات بطور کلی آشنا بشین من دو قسمت قبلی رو هم اینجا اوردم که مطلب واستون کلی آماده باشه

این شما و این کل داستان که با کلی خلاصه تقدیم شد

ماجراهای آقای همراز ومروارید بانو

قسمت اول

مرداد 84 بود منم که تازه کنکورمو داده بودم و منتظر جوابا بودم،یه شب طرفای ساعت 10،11 بود که بیکاری زده بود به سرم گفتم برم چت روم بعد 2سال، وقتی رفتم همه مثل مورو ملخ ریختن سرم یهو شلوغ پلوغ شد بین تموم ایدی هایی که بهم پی ام دادن یکیشون به نظرم بهتر اومد اونم فقط از روی اسم ایدیش(همراز بی ریا) شروع کردیم صحبت طبق معمول و این مسائل که خودتون میدونید منم که با ایدی خودم نرفته بودم با ایدی دوستم رفتم، خلاصه ای اس ال که دادم اسمم اشتباه گفتم، گفتم من نازنین 18 سال از تهران اونم گفت من حمید 25 سال از تهران، البته زیادم برام مهم نبود که ای اس الش چی باشه اون شروع کرد به حرف زدن و منم که دوران سختی داشتم همش استرس جوابای کنکور و اینا همش توو این فکرا بودم دیگه جونم براتون بگه اون شروع کرد حرفای فلسفی زدن منم که میخواستم کم نیارم همچین جواب میدادم که انگار 2تا استاد فلسفه دارن باهم حرف میزنن ( خدایی اینم بگما همون موقع از روم اومدم بیرون دیگه ) اقا اینجوری بگم که ما از هر دری سخنی گفتیم پیش خودم می گفتم اخه اینایی که میگی به تو چه ربطی داره مروارید! تو کی از این حرفا میزدی اخه...... اما راستش یه جورایی خوشم اومده بود چون حرف زدنش متفاوت بود. بهش گفتم من از ایدیت خوشم اومد که جواب دادم اونم گفت من هر کمکی ازم بر بیاد انجام میدم.
خلاصه اون شب همش به همین حرفا گذشت ما از همه چی حرف زدیم به جز دوستی، یعنی اصلا فکرشم نمی کردم.
چت کردن ما همین جوری ادامه داشت هرشب من ساعت 11،12 شب که میشد می رفتم نت می دیدم حمیدم هست باهم حرف می زدیم تا 2،3 شب با اینکه حمید میرفت سر کار، خلاصه بعد چند شب 2تا عکس فرستاد برام منم باز کردم دیدم اخه تا قبل اون شب به جای عکسش عکس یه الاغ با نمک بود حالا اینو بی خیال من از عکسش خوشم اومد یعنی به دلم نشست اونم بهم گفت حالا تو عکس بده منم که خداوکیلی اصلا عکس نداشتم گفتم من عکس ندارم تنها عکسی که دارم توو کامپیوترعکس شناسناممه تازه اونم چون روی کارت ورود به جلسه کنکورم بود داشتم با خودم گفتم این عکسه که بده بدم شاید باورتون نشه اما من همون عکس رو دادم.
دیگه چت کردن ما همینطور ادامه داشت و هر شب بیشتراز شب قبل میشد و ما هم طبق معمول راجع به همه چی اظهار نظر می کردیم به جز دوستی و این حرفا تا اینکه..............................................................
 



قسمت دوم


خلاصه داشتم میگفتم تا اینکه بالاخره بعد چندین شب متوالی حمید خان گل گلاب راجع به دوستی حرف زد اما یه دوستی خیلی معمولی و اینجوری شد که بالاخره سر بحث باز شد ؟؟؟؟؟؟
بعد یه کلی صحبت گفت شمارتو بده تا تلفنی بحرفیم منم گفتم موبایل ندارم گفت باشه من شماره میدم تو بزنگ ( الان حتما فکر میکنین مثل همه دوستی ها با شماره و اینا شروع شده اما نه!!!!! بقیشو بخونین تا بگم) منم اولش گفتم باشه اما هرکاری کردم جرات این کارو نداشتم دلیلشم نمیدونم اما هر دفعه خواستم نتونستم بزنگم حمیدم هرشب که چت میکردیم شاکی بود چرا زنگ نزدی من منتظر بودم و این حرفا منم مجبور بودم یه جوابی بدم تا اینکه به حمید گفتم من نمی تونم زنگ بزنم اونم گفت من کارت دارم باید باهات صحبت کنم منم که می ترسیدم اگه باش حرف بزنم قانع بشم وپیشنهاد دوستی رو کنم منم که خوشم اومده بود ازش از طرفی هم شرایط و اخلاق خودمو میدونستم از همه مهمتر از دلم با خبر بودم میترسیدم از اینکه بخوام وابسته بشم.... با تمام این تفاسیر بالاخره یه شب قرار شد که فردا صبحش ساعت 10 حمید زنگ بزنه
(من الان باید یه چیزی بگم توو پرانتز اونم اینه یه دفعه فکر نکنید ما امل بودیم خدایی نکرده!!! بگین یه تلفن که دیگه این حرفارو نداره اما باور کنین نمی دونم چرا اینجوری بود) خوب هینو گفتم خیالم راحت شد به خدا!!!
خلاصه فرداش ساعت 10 حمید زنگید و ما برای اولین بار باهم صحبت کردیم اون شروع کرد به قانع کردن من و منم بهش گفتم قضیه زندگیم اینه ؟؟؟؟؟ خانوادم اقدام کردن واسه کانادا شاید تا سال دیگه درست بشه کارمون و من برم گفتم من اخلاق خودمو میدونم اگر وابسته کسی بشم دیگه نمی تونم دل بکنم اونم گفت ما باهم دوست میمونیم تا موقعی که بخوای بری گفتم خوب اونجوری که بدتر وابسته میشیم اونم گفت عوضش خاطره ی خوبش برای همیشه واسمون میمونه
هی اون گفت هی من گفتم اما اخرش گفتم نه....
اونم گفت باشه هرجور خودت میدونی اما باز شبش هردومون رفتیم نت مثل هرشب 
اون موقع طرفای شهریور بود منم باید 5 شهریور پامو عمل میکردم( چون سال پیشش یه تصادف بد داشتم) خلاصه اون چند روزی که من بیمارستان بودم حمید هروز میومد بیمارستان اما ما نمی تونستیم همو ببینیم ( ما هنوز یک بارم همو ندیده بودیم تا اون موقع) بعدشم که مرخص شدم حمید زنگ زد منم که هنوز رو حرف خودم بودم گفت میخواستم توو بیمارستان یه کتاب و یه نوارکاست بهت بدم دیگه خودت تصمیم بگیر میخوای چیکار کنی ( اخی ی ی ی ی ی ی یاد هون روزا بخیر!!!!) هرچی بهش گفتم چه کتابی بود میخواستی بدی نگفت.......

بالاخره بهد اینکه من بهتر شدم قرار شد ما همدیگرو ببینیم اون موقع که دیگه شده بود اوایل مهرمن کلاس زبان سفیر می رفتم( حالا دیگه شده بود 7 مهرو ما از مرداد باهم چت میکردیم بدون اینکه همو ببینیم!!) اون شب 7مهر ماه رمضون بود من ادرس کلاسمو دادم حمیدم قرار شد بیاد ولی از اونجایی که نمی دونم چرااااااااااا واقعا ما نتونستیم همو ببینیم نمیدونم من بد ادرس دادم یا اقا حمید نتونست پیدا کنه (فکنم تقصیر حمید بود )با اینکه شاید غیرمنطقی باشه یه همچین چیزی توو این دوره زمونه اما هرچی بود اون شبم نشد ما همو ببینیم تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قسمت سوم

آره دیگه گفتم که اون شب هم ما نتونستیم همدیگرو ببینیم اما بالاخرهبعد از دو هفته ی بعدش انگار طلسم شکسته شد. اون موقع دیگه دانشگاهها شروع شده بودو منم که تازه قبول شده بودم. یه روز از دانشگاه اومدمبا حمید قرار گذاشتیم ساعت 4 بعد ازظهر دیگه منم که دل توو دلم نبود که زودتر حمید و ببینم. خلاصه اون روز من زودتر رسیدم وقتی رسیدم زنگ زدم به حمید گفت منم که رسیدم تو کجایی؟ گفتم بیا من روی نیمکت دم حوض اب نشستم ( یادم رفت بگم ما تو پارک قرار گذاشتیم) حمید گفت من الان میام. من روی نیمکت نشسته بودم داشتم برای خودم قیافه ی حمید و مجسم میکردم که دیدم یکی داره از اون دور میاد الان نمی تونم بگم چه حالی داشتم وقتی اومد از یه طرف انگار خیلی وقت بود می شناختمش اما از یه طرفم ازش خجالت میکشیدم و یه جورایی باهاش رو در وایسی داشتم. فبعد از سلام و احوال پرسی حمید گفت چقدر عکست با خودت فرق داره !! منم گفتم تو ام همینطور اصلا نمی دونستم باید بهش چی بگم و از اونجایی هم که قرار بود ما خیلی کوتاه همو ببینیم اما من یه جورایی نمی خواستم زمان بگذره دلم می خواست باهاش راحت حرف بزنم اما نمی شد یا من نمی تونستم نمی دونم اما به هرحال خیلی طول نکشید  حدود 1ساعت شد بعدش حمید رفت منم رفتم خونه. اما دیگه از فرداش تلفن ها بیشترو بیشتر شد و ما بیشتر همو می دیدیم و منم هروز بیشتر از روز قبل از حمید خوشم می اومد احساس میکردم خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکنم دوسش داشته باشم که دقیقا" همینم شد

اینم از کل ماجرا بطور کاملا خلاصه که من نمیخواستم ابنقدر خلاسه باشه اما مشغله مروارید باعث شد که نتونیم کامل بنویسیم

از آپ بعدی دیگه خودم هستم و مطلب مینویسم اما گرفتاری زیاده و وقت کم به بزرگی خودتون ببخشید

یا علی 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

سلام سلام بازم شرمنده به خاطر تاخیرم

بهتره تا دیر نشده برم سر اصل مطلب

 

خلاصه داشتم میگفتم تا اینکه بالاخره بعد چندین شب متوالی حمید خان گل گلاب راجع به دوستی حرف زد اما یه دوستی خیلی معمولی و اینجوری شد که بالاخره سر بحث باز شد ؟؟؟؟؟؟  از خود راضی 

  بعد یه کلی صحبت گفت شمارتو بده تا تلفنی بحرفیم منم گفتم موبایل ندارم گفت باشه من شماره میدم تو بزنگ ( الان حتما فکر میکنین مثل همه دوستی ها با شماره و اینا شروع شده اما نه!!!!! بقیشو بخونین تا بگم) منم اولش گفتم باشه اما هرکاری کردم جرات این کارو نداشتم دلیلشم نمیدونم اما هر دفعه خواستم نتونستم بزنگم حمیدم هرشب که چت میکردیم شاکی بود چرا زنگ نزدی من منتظر بودم و این حرفا منم مجبور بودم یه جوابی بدم تا اینکه به حمید گفتم من نمی تونم زنگ بزنم اونم گفت من کارت دارم باید باهات صحبت کنم منم که می ترسیدم اگه باش حرف بزنم قانع بشم وپیشنهاد دوستی رو کنم منم که خوشم اومده بود ازش از طرفی هم شرایط و اخلاق خودمو میدونستم از همه مهمتر از دلم با خبر بودم میترسیدم از اینکه بخوام وابسته بشم.... با تمام این تفاسیر بالاخره یه شب قرار شد که فردا صبحش ساعت 10 حمید زنگ بزنه

(من الان باید یه چیزی بگم توو پرانتز اونم اینه یه دفعه فکر نکنید ما امل بودیم خدایی نکرده!!! بگین یه تلفن که دیگه این حرفارو نداره اما باور کنین نمی دونم چرا اینجوری بود) خوب هینو گفتم خیالم راحت شد به خدا!!!اوهچشمک

خلاصه فرداش ساعت 10 حمید زنگید و ما برای اولین بار باهم صحبت کردیمتشویق اون شروع کرد به قانع کردن من و منم بهش گفتم قضیه زندگیم اینه ؟؟؟؟؟ خانوادم اقدام کردن واسه کانادا شاید تا سال دیگه درست بشه کارمون و من برم گفتم من اخلاق خودمو میدونم اگر وابسته کسی بشم دیگه نمی تونم دل بکنم اونم گفت ما باهم دوست میمونیم تا موقعی که بخوای بری گفتم خوب اونجوری که بدتر وابسته میشیم اونم گفت عوضش خاطره ی خوبش برای همیشه واسمون میمونه

هی اون گفت هی من گفتم اما اخرش گفتم نه....

اونم گفت باشه هرجور خودت میدونی ناراحتناراحت ناراحت  اما باز شبش هردومون رفتیم نت مثل هرشب

اون موقع طرفای شهریور بود منم باید 5 شهریور پامو عمل میکردم( چون سال پیشش یه تصادف بد داشتمگریه) خلاصه اون چند روزی که من بیمارستان بودم حمید هروز میومد بیمارستان اما ما نمی تونستیم همو ببینیم ( ما هنوز یک بارم همو ندیده بودیم تا اون موقع) بعدشم که مرخص شدم حمید زنگ زد منم که هنوز رو حرف خودم بودم گفت میخواستم توو بیمارستان یه کتاب و یه نوارکاست بهت بدم دیگه خودت تصمیم بگیر میخوای چیکار کنی ( اخی ی ی ی ی ی ی یاد هون روزا بخیر!!!!) هرچی بهش گفتم چه کتابی بود میخواستی بدی نگفت.......سوال

بالاخره بهد اینکه من بهتر شدم قرار شد ما همدیگرو ببینیم اون موقع که دیگه شده بود اوایل مهرمن کلاس زبان سفیر می رفتم( حالا دیگه شده بود 7 مهرو ما از مرداد باهم چت میکردیم بدون اینکه همو ببینیم!!) اون شب 7مهر ماه رمضون بود من ادرس کلاسمو دادم حمیدم قرار شد بیاد ولی از اونجایی که نمی دونم چرااااااااااا واقعا ما نتونستیم همو ببینیم نمیدونم من بد ادرس دادم یا اقا حمید نتونست پیدا کنه (فکنم تقصیر حمید بود    )با اینکه شاید غیرمنطقی باشه یه همچین چیزی توو این دوره زمونه اما هرچی بود اون شبم نشد ما همو ببینیمابلهنگران   

خسته شدین اره؟؟؟؟؟؟؟کلافه باشه چرا میزنین خوب بقیشو هفته ی دیگه میگم خوبه؟؟؟؟؟ قول میدم تند تند تعریف کنم چرا بد نگاه میکنین خوب!!!!! تقصیر من چیه جریانات پیش اومد تا به اینجا رسیدیم م م م م م   

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

 

سلام به همه دوستای خوبم

بابا چرا میزنین خودمم میخاستم اول معذرت خواهی کنم به خاطر تاخیری که داشتم اما راستش واقعا تقصیر من نبود کلی اتفاق افتاد توو این مدت که بعدا میگم! حالا بگذریم همون طور که حمیدم بهتون گفته بود میخوام داستان اشناییمون رو براتون تعریف کنم....

خوب دیگه زوتر بریم سر داستانمون فکنم زیاد حرف زدم!!!! ( نه بابا حالا کو تا زیاد حرف زدنمو ببینین)زبان

 

مرداد 84 بود منم که تازه کنکورمو داده بودم و منتظر جوابا بودم،یه شب طرفای ساعت 10،11 بود که بیکاری  زده بود به سرم گفتم برم چت روم بعد 2سال، وقتی رفتم همه مثل مورو ملخ ریختن سرم یهو شلوغ پلوغ شد بین تموم ایدی هایی که بهم پی ام دادن یکیشون به نظرم بهتر اومد اونم فقط از روی اسم ایدیش(همراز بی ریا) شروع کردیم صحبت طبق معمول و این مسائل که خودتون میدونید منم که با ایدی خودم نرفته بودم با ایدی دوستم رفتم، خلاصه ای اس ال که دادم اسمم اشتباه گفتم، گفتم من نازنین 18 سال از تهران اونم گفت من حمید 25 سال از تهران، البته زیادم برام مهم نبود که ای اس الش چی باشه اون شروع کرد به حرف زدن و منم که دوران سختی داشتم همش استرس جوابای کنکور و اینا همش توو این فکرا بودم دیگه جونم براتون بگه اون شروع کرد حرفای فلسفی زدن منم که میخواستم کم نیارم همچین جواب میدادم که انگار 2تا استاد فلسفه دارن باهم حرف میزنن ( خدایی اینم بگما همون موقع از روم اومدم بیرون دیگه ) اقا اینجوری بگم که ما از هر دری سخنی گفتیم پیش خودم می گفتم اخه اینایی که میگی به تو چه ربطی داره مروارید! تو کی از این حرفا میزدی اخه...... اما راستش یه جورایی خوشم اومده بود چون حرف زدنش متفاوت بود. بهش گفتم من از ایدیت خوشم اومد از خود راضیکه جواب دادم اونم گفت من هر کمکی ازم بر بیاد انجام میدم.

خلاصه اون شب همش به همین حرفا گذشت ما از همه چی حرف زدیم به جز دوستی، یعنی اصلا فکرشم نمی کردم.ابرو

چت کردن ما همین جوری ادامه داشت هرشب من ساعت 11،12 شب که میشد می رفتم نت می دیدم حمیدم هست باهم حرف می زدیم تا 2،3 شب با اینکه حمید میرفت سر کار، خلاصه بعد چند شب 2تا عکس فرستاد برام منم باز کردم دیدم اخه تا قبل اون شب به جای عکسش عکس یه الاغ با نمک بود حالا اینو بی خیال من از عکسش خوشم اومد یعنی به دلم نشست اونم بهم گفت حالا تو عکس بده منم که خداوکیلی اصلا عکس نداشتم گفتم من عکس ندارم تنها عکسی که دارم توو کامپیوترعکس شناسناممه تازه اونم چون روی کارت ورود به جلسه کنکورم بود داشتم با خودم گفتم این عکسه که بده بدم شاید باورتون نشه اما من همون عکس رو دادم.چشمکزبان

دیگه چت کردن ما همینطور ادامه داشت و هر شب بیشتراز شب قبل میشد و ما هم  طبق معمول راجع به همه چی اظهار نظر می کردیم به جز دوستی و این حرفا تا اینکه..............................................................چشمک

 

بقیشو توو پست بعدی براتون میگم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

سلام م م م م م م م ....  قلببغل

یه سلام گرم از طرف خودم و مروارید جون 

یه سلام با بوی خوش پاییز به خدا . به زمین .به آسمون .به همه مخلوقات نازومامانی خدا

سلام به همه شما فرشته های مهربون که توو این چند وقت می اومدین و احوال ما رو می پرسیدین

یه سلام هم به رسم دوستی به همه اونایی که اصلا ما رو یادشون نبود وبه یاد ما نبودن.

بالا خره اومدم...اومدم که آپ کنم و چند تا خبر مهم رو به همه دوستای گل بگم وبا خبر کنم

اول از همه میخوام تا از این بیشتر دیر نشده عید فطرو تبریک بگمو از خدا بخوام عبادت همه شما
رو تو ماه رمضون مورد قبول خودش قرار بده انشا اللهلبخند

خبر اول :
من دارم آدم میشم یعنی به آدم شدن دارم نزدیک تر میشم.راستش من اصلا نماز نمی خوندم.یعنی 
تا الان نخونده بودم اما از این ماه رمضون تصمیم جدی گرفتم که این کارو بکنم و الان 3 روزه نماز
میخونم واز خدا میخوام که کمکم کنه تا ترکش نکنم.(آمین یا رب العالمین)

خبر دوم:

اگر بار گران بودیم رفتیم اگه نا مهربان بودیم رفتیم گریه

یه چیزو میدونید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟از خود راضی
نه دیگه نمی دونید اما من میگم که بدونید
راستش این اخرین آپ منه(همراز)................
آره باور کنید که آخرین آپ منه الکی

اما نه آخریش  نیست اما دیگه یکم کمتر از قبلنیشخند

چی ی ی ی ی ی ی ی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشحال شدین؟؟؟؟؟عینک
عمرا" بزارم که خوشحال بمونین چی فکر کردین ؟حالا میبینین که نمیزارم ...زرشککک

راستش داستان از این قراره که من خودمو باز نشسته کردم و این وب لاگ و سپردم به مروارید جونقلب
از این به بعد این خانومه گلمه که از اون ور دنیا (کانادا) میادو به وب لاگای شما سر میزنه 
و وب لاگ خودمونو اپ میکنه.اما من تنهاش نمی زارم و هر جا که بخواد کمکش میکنم تا تنها نمونه
من هم از شما فرشته های گل میخوام که اونو تنها نذارین و زود زود بهش سر بزنین و با نظرای خوب 
همراهیش کنین.

خبر سوم:

از اونجا که قبلا به بعضی دوستای گل قول داده بودیم که از خودمون وآشنایمون براشون بنیوسیم
میخوایم که این کارو انجام بدیم تا که بد قولی نکرده باشیم.
بنابراین
قراره از پست بعدی مروارید جون توو چند پست مفصل داستان آشنایمونو تا به امروز براتون بنویسه 
ازاونجایی که میدونم احتمالا بعضی از دوستا تمایلی ندارن به خوندن این جریانات اما باید بگم قولیه که دادم

 کاریشم نمیشه کرد.(شرمنده روم به دیوار گلاب به روتون)خجالت
در آخر هم میخوام بگم که حرفای مروارید هم مثل حرفای دل منه و انگار که من نوشتمشون پس نظر بدین 
اونم 10 تا 10 تا......نیشخند

همین جا هم از چند تا از بهترین دوستا که اسم هاشون رو پایین نوشتم تشکر میکنم که همیشه با ما بودن 

ما رو ترک نکردن .......از همه ممنون ممنون و همتونو دوست داریم

پا ورقی: اسم اون دوستایی که ننوشتم مطمعن باشن حتما حتما حتما توو پست بعدی میارم قلب

فاطمه
  http://nasimearamesh.persianblog.ir
بهناز
http://behnaz_85.persianblog.ir
رز
http://ayeneparvar.persianblog.ir
آرامش
http://dearmina.persianblog.ir
aty
http://aty90.persianblog.ir
رویای تنها
http://www.amadehkhori.persianblog.ir
فرزاد
http://www.yas1986.persianblog.ir
سارا
http://khodavandeshghradoostdarad.persianblog.ir
نیستا
http://www.nista0.persianblog.ir
فرزانه
http://22farzaneh.blogfa.com
وحید رسولی
http://www.tands72.persianblog.ir
رویای تنها
http://www.amadehkhori.persianblog.ir
ستایش آرام
http://parsamitis.persianblog.ir
پ.ف
http://roozhayebitoboodan.persianblog.ir
زهره
http://www.adabi-za.persianblog.ir
نگین
http://morvaridepenhan.persianblog.ir
لبخندایرانی
http://iranpk.persianblog
سورنا
http://www.dastanha-hekayat.blogfa.com
تقلی خانم
http://fereshtebikar.persianblog.ir

فاطمه سادات میربور
http://nasimearamesh.persianblog.ir
زهره
http://www.adabi-za.persianblog.ir
گلوریا
http://farditanha.blogfa.com
جوجوطلا
http://www.bargashti.blogfa.com
خانم کوچولو
http://liiliihozak.persianblog.ir
ضا (عشق من شبنم)
http://shabnam-mylove.persianblog.ir
سارا
http://akharinbargezard.persianblog.ir

و شرمنده که اسم همه رو نتونستم بنویسم اما بعدا" جبران میکنم...قلب

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |


خوب اره که خیابونا ،بارونا و میدونا اسمونا ارث بابامه از خود راضی
واسه همیینه که از بوق سگ تا 
دیینه روز این کله پوکو میگیرم بالا و از دلتنگی میزننم زیره اواز ،و این قدر میخونم تا این گلوی وا مونده وا بمونه تا که شب بشه و بچپم توی چار دیواریه حلبی که عمو بارون
رو طاقش عشق خیالی منو ضرب گرفتهخنثی
شام که نیست خوب زحمت خوردنشم ندارم.ابرو
در عوض چشم منو پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودنقلب
بدش واسه این که قلبم نترکه دل شکستهچشمارو میبندم و کله رو ول میکنم 
رو بالشی که پر از گریه های مادرمهناراحت
گریه که دیگه آر نیستگریه
خواب که دیگه کار نیستچشم
خواب که دیگه کار نیست تا مجبور باشی از کله سحر یا مفت بگیو یا مفت بشنوی و 
اخر سر انقدر سر بسرت بزارن تا سر بزاری به خیاتوناآخ
هی...... هی. 
دل بده تا پته دلمو واست رو کنمگاوچران
میدونی؟ 
همیشه این دلم به اون دلم میگه ........دکی
تو این دنیای هیچکی به هیچکی 
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
وگرنه خلاصی.........................خلاصافسوس
اگه این نبود حالیت میکردم که کو ه ها رو چطوری جا به جا میکنن
استکانارو چجوری میسازن؟
(سردو گرمو تلخو شیریینش نوشه جون)
من....من یاد گرفتم که چجوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که عظمت تو جلاله

امشبم گذشت و کسی منو نکشت
بعدش چشامو میبندمو دلو میسپارم به صدای فولوت دلم 
که 5 ساله تمومه عاشقه یه دختره 22 سامه بوره
منم عشقه رویاییمو صوت میزنم که خوابم ببره 
تو ته تهای خواب یه صدای اشنایی چه خوش میخوند
بشنو..........خیال باطل
هی خانومی انقدر برام عشوه نیا.توو کوچه توو سرتا سر این شهر هر جا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه کشته عشوه هاتملبخند

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

پرواز شماره 3126از تهران به مقصد استانبول
وپرواز شماره2567 از استانبول به مقصد تورنتو
برای همیشه در قلب وذهن من هک شد
امروز شنبه ساعت 6:15 صبح
مکان اتوبان تهران_قم فرودگاه بین المللی امام
مسافر این پرواز مروارید بود که 10 دقیقه قبل برای آخرین بار بوسیدمش
و اون با چشمای قرمز و پف کرده از گریه با همراهاش خدا حافظی کرد و توو
ازدحام جمعیت از جلوی چشمام محو شد ورفت که سرنوشت  
اینده مارو جور دیگه رقم بزنه
مروارید وقتی که رفت باراشو تحویل قسمت بار بده متصدی تحویل بار
ازش کلی جریمه گرفت 
آخه مروارید اضافه بار داشت..ناراحت
اما..........ابرو
اضافه بار اون لباس.کتاب.و ... نبود بلکه کوله باری از 
خاطره های تلخ وشیرین...دلهره...نگا ه های منتظر...دعای خیر وارزوهای خوب بود


سفرت بسلامت مسافر کوچولو


عزیزم سعی کن زودی برگردی تا من از دلتنگی وتنهایی در بیام
منم میخوام توو این مدت مداد رنگی هامو بردارم و باهاش یه
رنگین کمون تازه بکشم که وقتی بارون بارید وچشمش که به رنگین کمون  فرشته
من افتاد بفهمه که کوچولوی عاشقش دیگه تنهایی رو توو وجودش حس نمیکنه
بلکه قلبش با یه نوری که جنسش از امیده گرمو روشنهلبخند

 

   

ما دوتا جفته جفتیم 
ما دوتا جوره جوریم 


نزدیکه ما دلامون 
اگر چه دور دوریم



نوشته شده در یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

 

سلام خوبین بچه ها؟
راستش نمیخواستم بیام اپ کنم اما.........ابرو
امروز و این چند روز روزای عجیبی شدن واسه من 
همش اتفاقای عجیب و بد میافته
1_امروز خیلی حالم گرفته بود صبح که از خواب بیدار شدم 
چشام که به اکواریومم افتادتعجب
یهو خشکم زد تعجب
دیدم که 6 تا از ماهی های اکواریومم حیوونکیا مردن
دیوونه شده بودم
اخه خیلی دوسشون داشتم
از وقتی که نی نی کوچولو بودن پیشه خودم بودن
بهشون عادت کرده بودم
مامانم میگفت قضا... بلا بوده
اما یه چیزی فهمیدم 
میدونم اونا هم فهمیدن من غصه دارمافسوس
از چشام از نگام از این که دیگه حال حرف زدن ندارم با اونا
اون بیچاره ها هم فهمیدن که مروارید داره میره واسه همین از نارا حتی دق کردن
2_از اون طرف مروارید یه کاره نقشه کشی داده بود من که واسش بکشم 
اما  نتونستم وخراب کاری کردم و کارش بهم ریخت
3_باز مروارید گفت جمعه بریم کوه خیلی دلم میخواست برم

اما من باید برم بهشت زهرا 
چون نمیرم کوه از دستم حسابی عصبانیه
خلاصه امروز خیلی روز بدی بود
17 مرداد هم که مروارید بره دیگه از من هیچی نمی مونه
 وای که چه روزای بدی..افسوس...

این نیمه شعبان امسال که داره میاد واسه همه کس وهمه جا شادی و جشن و خوشحالی میاره اما اون شب دل من پر از غمه...پره گریه.... پره درد 

امروز حالم بد بود مثل اون روزی که بابام واسه همّیشه از پیشمون رفت 

بابای گلم بابایی مهربونم میدونم الان داری آپ منو میخونی ازت خواهش میکنم واسم دعا کنی که مرواریدو این  3تا ماهیی که دارم همیشه سالمو شاداب واسه من بمونن 

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

من بی قراریهارو از تو یاد گرفتم

تو سازگاریها رو از من یاد گرفتی

من یاد گرفتم از تو جلب اعتمادو

تو راز داریهارو از من یاد گرفتی

دیوونه ایم اگه همو خوشبخت ندونیم 

عاشق بودیم عاشق هستیم عاشق میمونیم 

دو تایی که نمیکشن دست از عاشقی

سرنوشت منو تو باهم گره خورده

یکی نباشه اون یکی از غصه مرده

وقتی دوتا جون توو یه قالب جا گرفته

وقتی خدا منو تو رو به هم رسونده

دیوونه ایم اگه همو خوشبخت ندونیم

 

عاشق بودیم عاشق هستیم عاشق میمونیم

 

 

 

 

 

منو حمید خوشبختیم

چون خدا بهمون عشق داده نمی خوام هیچ وقت از دستش بدم...

 ۵ساله تمام انگیزم این عشق قشنگه یه وقت هایی به خودم میگم نمی تونمتحمل کنم دوریشو اما بعد میبینم ناشکریه چون عشقش که ازم دور نیست بر عکس از هر چیزی بهم نزدیک تره من توو تمومه لحظه هام به همین امید زندگی میکنم

شایدم این دوری هم  بخشی از زندگی ماست به هر حال خیلی سخته........

هروز که میگذره و به زمان رفتنم نزدیک میشه بیشتر میترسم میدونم نباید ترسید منو حمید مال همیم تا اخر عمر اما تا حالا ازش دور نبودم

یادم میاد اون اولا که تازه اشنا شدیم حمید به خاطر کارش باد میرفت اصفهان من اصلا دوست نداشتم اون موقع هم میترسیدم اما حمید یه روز زنگید گفت باید بره کاریش نمیشه کرد اما بعد ٢دقیقه گفت درست شده با اینکه خیلی وقت نبود که از اشناییمون میگذشت اما انگار دنیارو بهم دادن اما الان دیگه جدی جدی باید دور شیم گرچه.........ناراحت

هنوزم باورم نیست

نوشته شده در یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

 

رنگین کمون ما کوچولوهارو نگاه میکنه...!!!چشم


بارون بارید و نم نمای آخرشم داره چیک و چیک میریزه رو کاغذه سفید نقاشیم منم دارم یه دریا میکشم که همه اشکهای آسمونو تو خودش جم کنه !!!  

یه نفر گفت : آسمون اگر همیشه بارونی باشه رنگین کمون نمیاد امّا آسمونه این جا همیشه آفتابیه میدونید دل آسمون این قدر گرفته که وقتی آفتابو میبینه بغضش میترکه ناراحت

آفتابِ مهربون هم واسه این که آسمون خجالت نکشه ٬ به ابر چشمک میزنه و میره پشتش قایم میشه تا آبی ترین دل دنیا آروم بگیره و واسه این که دلداریش بده رنگین کمونو صدا میکنه تا .... بغل 
 واسه همینه که بعضی وقتا هم آفتاب هست هم ابر و هم بارون امّا رنگین کمون هم سره جاش نشسته و داره ما کوچولو ها رو نگاه میکنه ....

همراز.... کسی که همیشه  عاشق میمونه

پ.ن1

: اسم داخل پرانتز در کنار عنوان مطالب اسم نویسنده هر مطلب رو بیان میکنه از  این جهت که بدونین هر مطلب رو کی مینویسه.قلب

پ.ن2

من ومروارید تصمیم داریم که شما دوستای خوبه تهرونی رو دعوت کنیم به یه مهمونی  بیاد موندنی و دوستانه توو فرحزادتهران که چند روز قبل رفتن مروارید به کانادا هستش جزعیاتشو تو پست بعدی بهتون میگمماچ

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

 

سلام من مرواریدم که مینویسم واستون 


همیشه توو مدرسه سر انشا نوشتن مشکل داشتم واسه همین مامانم برام مینوشتناراحت
  اخه من فقط بلدم حرف دلمو راحت بنویسم یعنی هرچی توو دلم هست بگم در واقعخجالت 
عاشق این کارم الانم میخوام همین کاروکنمعینک
خیلی حالم بده همش میگم مگه میتونم بزارم برم من همه زندگیم اینجاست
عشقم..............افسوس

همه میگن باید خوشحال باشم اما اونا نمیدوننچشم
همهباورم همه انگیزم واسه زندگی

همه میگن باید برم برم اون دور دورا
من بی حمید نمیتونم نمیدونن همه بهونم اینجاست مگه میشه
.........................................
 همیشه به قشنگ ترین حالتهای دنیا میگه دوست دارمقلب 
خودشم نمیدونه چقدر دوست داشتنیه وقتی دعوامون میشه 
درست توو اوج عصبانیت یه کاری میکنه که خودم به خودم
 بگم چجوری دلت میاد عصبانی شی خیلی
 وقتها درست
توو همون موقعهاست که میفهمم دیوونه وار دوسش دارمقلب 
اخی ی ی حس میکنم سبک شدم 
اخه چند وقتی بود که اینارو باید میگفتم
اما نمیشد تازشم بگما حمید میاد پیش خودم الان از 
الکی من میرم تا برگردم با حمید بریم اون دور دورا
دلم میخاد زوتر اون روز برسه واسمون دعا کنین بغل

 

اغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشیها ارامشمم جدا نکن

واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پرمیکشم
من برای با تو بودن پرعشق و خواهشم

منوتوواغوشت بگیراغوش تومقدسه
بوسید نت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به اتیش میکشه  
 نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

 به پای عشق من بمون هیچکس و جای من نیار
 فقط توو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار

مهر لبا تو رو تنو روی لب کسی نزن    
 فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من 


نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

هرچی گشتم مدادرنگی ها مو پیدا نکردم فقط یه کاغذ سفید اینجاست. هرچی نگاش میکنم میبینم رد پای مورچه های کوچولویی روش هست که ....!!!!قلب

بعد از این همه روز یه کوچولوی ۲۲ ساله توی یه شب بارونی ۲۲ومین شب از یه سی شب دیگه یه کاغذ پیدا کرده ولی هنوز نتونسته حتی .............خنثی

اخه من خیلی بهش گفتم که این بار تو توو خونه جدیدمون چیزی بنویس اما.....ابرو

می دونم عسلم این روزا خیلی سرش شلوغه آخه داره کم کم روز مزگ منم نزدیک میشه.... گریه

اما خودم با انگشتم خاکای روی کاغذ رو کنار زدم

و فقط تونستم اشکهایی که آسمون امشب روی دفتر خاطرات زمین ریخته رو نقاشی کنم ...

باید مداد رنگی هامو پیدا کنم تا اشک آسمون تو این کاغذ کوچیک خشک نشه !!!

آخه آسمون دلش خیلی بزرگه ... ولی دل من ...دل شکسته

 میخوام تو نقاشیم یه کاری کنم که آسمونش همیشه بارونی باشه ...

آخه میگن .... بارانی باید تا رنگین کمانی شاید ...


 نمیدونم چرا ایندفه حرف دلمو اینجوری زدم شاید ...

ولی هر چی که باشه ارزششو داره ... در ضمن اینم بگما - - - من اینو بجای مروارید نوشتم

ولی ....

خل شدم نه ؟!!! ماچ

            
  کوچولوی ۲۲ ساله ... عاشقانه دوستت دارمیول

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |

سلام

ببخشید که دیر به دیر آپ دیت میکنم ...زبان

میدونید مشکل کجاست ؟چشم 

از اونجایی شروع شد که تو بچگی عشق واسم قابل درک بود با عشق بازی میکردم !!!

با عشق و پاکی می بوسیدم و هر کس که منو می بوسید از سر صداقت میدونستم .

وقتی میرفتم تو حیاط خاک بازی دوست داشتم با دستای کوچولوم سنگای بزرگی که فقط یه کم از مشت من بزرگتر بود و من اونا رو یه کوه میدیدم جابجا کنم .

وقتی در عالم کودکی دست تو دست بابام میرفتم و جلو مردم رد می شدم احساس می کردم همیشه واسه خودم پادشاهم !!!

اما حالا بعد29سال کاخ آرزوهام شد یه تل ماسه که الکی اسمشو گذاشتم عشق و دوست داشتن رو تو نگاه های دور خلاصه کردم  

اونوقتی که به بوسیدن کسی فکر میکنم و دنیای غرورم رو سرم خراب میشه ... برام همون لحظه ای هست که یه نگاه از دور اشاره میکنه ....!!!!

حالا دیگه بوسیدنای پاک و عاشقانه - دستای کوچولویی که دنیا رو باهاش جابجا کنه -حتی مدادرنگی های ۶تاییم که باهاش عشق رو به ۱۰۰۰ رنگ میکشیدم همه رفتن تو کمد اسباب بازی ها !!!

کنار اون عروسک هایی که اگر هر لحظه پیدا شون کنم یه داستان 29 ساله رو میتونم تو کتابفروشی خونمون مرور کنم ...اما به قیمت 29سال زندگی !!!

آره دارم دنبال رنگهای ۶ تایی عشقم می گردم تا باهاش رنگین کمون آسمون یه باغ کوچیک و به رنگ مهربونی صفا صمیمیت و یکدلی نقاشی کنم ...

اینا هم همش دلیلش اینه که مرواریدم داره از پیشم میره ...میره کانادا و من هم  همون  کودکی رو ازارم میده...

اخه نمی دونم چی میشه  بازم می بینمش یا ..افسوس................

مروارید 18 مرداد میره  کانادا و شاید با رفتنش نفس من هم با خودش ببره ......

راستی اینم بگم از مروارید وقتی که بره سفر مینویسم.یعنی بعدد 18 مردادد   

  

نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط حمید نظرات () |

آری اغاز دوست داشتن است

کرچه پایان راه نا پیداست

لبخندفرشته

من به پایان دگر نیندیشم

 که همین دوست داشتن زیباست

 

....سلاملبخند

....سلام به همه ادمهای خوبیفرشته که میان تو این وب لاگ و اونایی که نمیان
به خوونه من خوش امدینناراحت
بالا خره این تنبل با زی رو کنا ر گزاشتمیول و خونه ای رو که باید قبلا میسا ختم رو سا ختمچشمکخجالت
اخه تنها یی وا سم کا ره مشکلی بودخمیازه
منم چو ن نمی خا ستمقهر تو این دنیای بزرگ تنها بی سر پناه باشم شروع به این کا ر کردمقهر
الان خییلی خو شهالمنیشخند که این جارو دارم

این خونه نو قلی رو اول از همه تقدیم میکنم به عشقم اسمگولی دختری پاک.زیبا. معصوم و دوست داشتنیماچقلببغل
و بعد به شما دوستا ی گل که همتو نو دوست دا رمبغل
را ستش این دنیا اونقدربزرگه که ادم خییلی وقتا احساس تنهایی میکنهنگران
حتی  اونی که دوسش دارم و همیشه تو قلبم هستخیال باطل ولی سخته بعد 5 سال که بهترین خاطرات
و شیرین ترین روز ها رو با هاش داشتم از کنارم میخاد برهدل شکسته
میخا د بره یه جا ی دور اون وره دنیاافسوس
دنیا ی که خیلی بزرگه و دل ما ادما خیلی کو چیک
وا سه همین منم تو تنهاایم مداد رنگیمو بر داشتم و این خو نه کو چیکو با هاش نقاش کردم،زبان
تا هم بتونم توش با شما دوستا م حرف بزنم هم اینکه عشقم بیاد اینجا تا منو از تنها ی در بیا رهچشمک
اول نمی دو نستم خو نم باید چه شکلی باشه ولی فعلا این جا هستم تا این که با کمکه شما دوستا مخنثی
خونم پر مهمون و هم خو شکلتر بشه

ازتون خوا هش میکنم منو توو این راه کمک کنینقلب

منو اسمگولی

نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط حمید نظرات () |


Design By : Night Skin